محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

719

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

محمود بود بياورد و به يمن آمد ، و ابرهه با همه سپاه حبشه كه با وى بودند با وى بيامدند . چون به مكّه اندر آمدند ، عبد المطَّلب پيش وى شد و آن اشتران خويش باز ستد ، و مكّيان شهر بپرداختند و او به در مكّه لشكر فرود آورد . و مهترى بود از طايف از بنى ثقيف ، او را مسعود گفتندى ، مردى پير و دانا و با راى و تدبير و بسيار كارها ديده ، و نابينا شده بود ، و دوست عبد المطَّلب بود ، و هر گاه كه به مكّه آمدى به خانهء عبد المطَّلب فرو آمدى . چون مكّيان به كوه تهامه اندر شدند و به كوه عرفات ، به مكّه اندر جز عبد المطَّلب و مسعود نماند . پس مسعود را گفت : همه مكّيان از مكّه برفتند و من از بهر تو ماندم ، بنگر تا چه تدبير كنى . اگر با ما بدين كوهها اندر آيى ببرمت ، [ a 130 ] و اگر به خانه باز شوى ترا به اشترى بازنشانمت و يك تن با تو بفرستم . مسعود گفت : من نيز با تو بر سر آن كوه بباشم ، و هر دو به سر كوه بو قبيس برشدند ، و لشكرگاه حبشه بر بانگى زمين بود چنان كه ايشان از سر كوه آواز مردمان همى شنيدند . آن روز بامداد بود كه ايشان بر سر كوه رفتند و آن شب لشكرگاه نجاشى آنجا فرود آمده بود بر آنكه آن روز و آن شب آنجا بباشند و ديگر روز به شهر اندر آيند و خانه ويران كنند ، و دانستند كه اندر مكّه هيچكس نمانده است ، و مسعود مر عبد المطَّلب را گفت : بر سر آن كوه بر شو و از آن اشتران تو صد اشتر هديه كن مر خانه را و اندر دل كن كه اگر خداى عزّ و جلّ اين خانه را از اين دشمن نگاه دارد ، صد اشتر مر اين خانه را قربان كنى ، و اين اشتران را از شهر بيرون كن تا سوى لشكرگاه شوند و ايشان اين اشتران قربان را بكشند و خداى بر ايشان خشم گيرد . و اشتران عبد المطَّلب نزديك بودند . عبد الله ، پسرش ، برفت و آن اشتران را بياورد و قربان را نامزد كرد و سوى سپاه حبشه راند . آن اشتران بپراگندند . حبشه آن همه اشتران را بگرفتند و بكشتند ، و عبد المطَّلب از سر كوه همى ديد ، مسعود را بگفت . وى گفت : فردا نگاه كن كه خداى عزّ و جلّ با ايشان چه كند . چون روز ببود ، مسعود گفت : گرد خانه نگاه كن و سوى آسمان بنگر تا چه بينى ! بنگريست ، گفت : مرغانى همى بينم خرد به هوا بر كه همى پرند كه من بدين زمين هرگز مرغ چنان